كلبه كاريكاتور / سيد محمود جوادي

ما شما را بجای خندیدن به اندیشیدن دعوت می کنیم

وبلاگم فیلتر شد
نویسنده : سید محمود جوادی - ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
 

این وبلاگی که می بینید در ایران فیلتر شده است ، بله به همین سادگی . شما بگردید ببینید دلیل این فیلتر شدن چیه . من که خیلی فکر کردم تا دلیل این موضوع رو بدونم .

سر خُمِ مِی سلامت ، شِکند اگر سبویی

دوستان می توانند برای دیدن ادامه آثار بنده به وبلاگ ذیل مراجعه کنند

http://www.javaditoons.blogfa.com


 
comment نظرات ()
 
افراطگری !
نویسنده : سید محمود جوادی - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸
 

بزرگتر ببینید

http://sites.google.com/site/javadicartoons/_/rsrc/1263132304594/punishing/000.jpg


 
comment نظرات ()
 
قلمم لال شده !
نویسنده : سید محمود جوادی - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸
 

تا حالا اینقدر به ذهنم فرصت نداده بودم تا استراحت کنه و حالا هرچه التماسش می کنم بیا و یه سوژه نو از خودت نشون بده اما انگار دارم با دیوار حرف می زنم . 6 ماه فرصت کمی نیست ، گرچه قبلا سالها خودمو از کشیدن کارتون دور نگه داشته بودم اما به دلیل اینکه این دوری ، یک انتخاب بود نه یک شوک ، تونستم دوباره برگردم و به راهم ادامه بدهم.

 

مدتیه که نقاشی کشیدن هم گذاشته ام کنار . چه مرگم شده ؟! کجای کار اشتباهه ؟ اشکال از بوم نقاشیه یا قلم مو ؟ اشکال از روان نویسه یا کاغذ ؟ نه ، اشکال از اینا نیست . اشکال از صداهائیه که 6 ماهه دارم از خیابون ها می شنوم، از صدای شعار یه جوون و فرود اومدن باتوم روی سر و بوی تند گاز فلفل و اشک آور ، از صدای شرم آور تیری که از تفنگ یک ایرانی شلیک شد و توی سینه یک ایرانی جا خوش کرد ، از صدای گریه یه مادر و قهقه یه نا محرم اون طرف آب که به ریش ما خندید ، از صدای لرزان یه پیرمرد که توی صدای آمریکا دنبال پسر گمشده اش می گشت ! از شنیدن صدای فحش دادن یه بسیجی به یه روحانی و بالعکس . از صدای مظلومی که وسط این دعواها گم شد . از همه بدتر ، صدای پارس کردن شیوخ عرب در این روزها به ما که اگر نوزادان ایرانی ادرار شبانه خودرا روی آنها بریزند ، در خلیج فارس غرق می شوند .

 

عجب روزگاری شده ، کجا داریم میریم؟ یکی به من جواب بده. یعنی تا اینجا دیگه کافی نیست؟ هنوز سرمون به سنگ نخورده ؟!  

ماه محرم در پیشه. ماهی که ریختن خون در آن حرامه . دعا کنیم اوضاع از اینی که هست بدتر نشه ، من که نمی تونم تحمل کنم .


 
comment نظرات ()
 
خرید سوغاتی
نویسنده : سید محمود جوادی - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸
 

b7aap5ajvgjmnv24lxlh.jpg

تابلوی بازار کربلا اثر استاد کمال الملک

مسخره ترین کار در کربلا هدر دادن وقت برای خرید است . خرید سوغاتی های بنجل که توی هر ده کوره ای هم پیدا می شود از جمله شکنجه اجباری سفرهای زیارتی من است . معمولاً در خرید سوغاتی آدم دست و دلبازی هستم ، برای کسانی که با من قهرند نیز سوغاتی می خرم . سعی می کنم دل همه را به دست بیاورم . زنده ها را با سوغاتی و مرده ها را با نماز و دعا یاد می کنم ، به این امید که وقتی دستم از این دنیا کوتاه شد دیگران تلافی کنند.

کربلا هم از سونامی جنس های چینی در امان نمانده ، توی این شهر مقدس تنها چیزی که ساخت چین نیست مهر کربلاست . سه چهار بسته مهر و دوبسته تسبیح چینی می خرم ، یک مشت اسباب بازی برای بچه و چند تکه لباس زنانه سر راهم می خرم و با خود به هتل می برم . قبلا تصمیم داشتم همه این چیزها را در تهران تهیه کنم تا وقتم را در بازار تلف و بارم را سنگین نکنم اما بعضی ها دوست دارند سوغاتی هاشان مال همان دیاری باشد که شما به آنجا رفته اید . سر و ته خرید را با دوساعت هم آوردم تا بقیه وقتم را به چیزهای مهم تر صرف کنم .

توی صحن حرم امام حسین (ع) نماز مغرب را پشت سر آیت الله سید مرتضی قزوینی امام جماعت حرم حسینی بجا آوردم . بعد از نماز ، پای تفسیر آیه هایی از سوره آل عمران نشستم و از تفسیر ایشان لذت بردم . آقای قزوینی به زبان عربی صحبت می کرد ، تسلط خوبی به زبان عربی داشت و تفسیرش بسیار دلنشین و عامه فهم بود .

آیت الله سید مرتضی قزوینی یکی از سرشناس ترین محققین اسلامی شیعه در عراق است. چهار تن از شش پسرش اداره شماری از موسسات اسلامی آمریکایی را برعهده داشته‌اند.

دست زدن به ضریح امام حسین (ع) با وجود زائران زیاد کار شاقی نیست چون عرب ها مثل ما روی ضریح خیمه نمی زنند و خیلی زود ضریح را برای زائران دیگر رها می کنند . این سفر خیلی به دلم نشست . دوشب در نجف و دوشب در کربلا زمانی نبود که من و همراهم را سیراب کند اما باید زود برویم تا دیگران هم فرصت حضور در این شهر مقدس را پیدا کنند .


 
comment نظرات ()
 
رفتن به سامرا
نویسنده : سید محمود جوادی - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸
 

حرم عسکریین (ع) قبل از انفجار

همیشه به نوشتن یادداشت های سفر به چشم ثبت خاطره نگاه کرده ام ، نه چیز دیگر . چه در سفرهای حج و چه در سفرهای کربلا سعی کرده ام در نوشتن ، حاشیه های سفر را بر متن ترجیح بدهم تا حس ریاکاری به خواننده القا نکنم . گرچه پرداختن به مسائل مذهبی در قرن ٢١ بعقیده بعضی ها نوعی شاسکول بازی تلقی می شود ( تعبیر یکی از کامنت های وبلاگ ) اما من نه بخاطر این عقیده مسخره ، از پرداختن به آن خودداری می کنم بلکه این مساله را موضوعی شخصی میان خدا و بنده اش می دانم که نباید دیگران را در جریان آن گذاشت .

روزی در نجف به همراه برادر خانمم که همسفرم بود به بخش مهمانپذیر حرم حضرت امیر (ع) رفتیم تا «غذای حضرتی» بخوریم ، چون ژتون نداشتیم به داخل راهمان ندادند ، هیچ ترفند و التماسی کارساز نبود و دست از پا درازتر برگشتیم . عصر آن روز به کوفه رفتیم . بعد از پایان اعمال مسجد کوفه و زیارت مسلم بن عقیل به برادر خانمم گفتم : بیا به خانه حضرت امیر (ع) که در کنار مسجد است برویم . ساعت ۵/٨ از مسجد خارج شدیم اما در خانه حضرت ( بدلیل دیر وقت بودن ) به روی زائران بسته بود . به شوخی گفتم : حسین آقا ! امروز حضرت علی (ع) نه ناهار به ما داد و نه ما را به خانه اش راه داد .

صبح فردا بعد از نماز صبح و قبل از طلوع آفتاب یک ماشین را به قصد سامرا دربست کردیم تا از آنجا به کاظمین و سپس به کربلا برویم . در کنار حرم عسکریین (ع) خادمان حرم با غذایی که آن را « برکت حضرت زهرا (س)» می نامیدند از زائران پذیرایی می کردند . آن غذا چیزی جز « کته ماست » نبود ، آن هم در ظرف یکبار مصرف کوچک که با خوردن آن ، گرسنگی مان برطرف شد . کمی جلوتر چای شیرین غلیظ عربی به ما دادند و بعد از آن آماده داخل شدن به حرم شدیم . بعد از زیارت امامین عسکریین (ع) مارا به سرداب مقدس که روزگاری خانه امام زمان (عج) بود دعوت کردند . به آنجا رفتیم و در شلوغی آنجا دو رکعت نماز بجا آوردم ... بیرون که آمدم به شوخی به حسین آقا گفتم : اگر در نجف به ما ناهار ندادند و به خانه راه ندادند اینجا امام زمان (عج) با کته ماست ، چای شیرین و سرداب مقدس تلافی کرده است ... خدا قبول کند .


 
comment نظرات ()
 
آزادی در مسجد کوفه !
نویسنده : سید محمود جوادی - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸
 

 

وارد مسجد کوفه شدم تا آداب این مسجد را بجا بیاورم . دو رکعت نماز در گوشه ای از مسجد بجا آوردم و آماده شدم تا به مکان دیگری از مسجد بروم که نگاه برخی حاضرین به سقف، مرا از رفتن به جای دیگری منصرف کرد . به نقطه ای که آنها به سمت آن خیره شده بودند نگاه کردم ، یک کبوتر چاهی سرش در میان چوب های سقف گیر کرده بود و هیچ راهی برای خلاص کردن خود از این مخمصه نداشت . اینقدر تقلا کرده بود که بیحال شده بود ، پرنده زبان بسته کمی خستگی در می کرد و دوباره به تلاش برای نجات دادن خود ادامه می داد . کبوتری دیگر که به نظر می رسید جفت اش باشد به کمکش آمد اما کاری از او بر نمی آمد . ارتفاع سقف خیلی بلند بود و هیچکس نمی توانست کاری برایش بکند . کبوتر رفته رفته از حال رفت و بدنش بی حس شد ، هیکلش آویزان شد و اعصاب همه را به هم ریخت . این وضعیت ۵ دقیقه ادامه داشت . نمی دانستم چه باید بکنم ، با دست روی دست گذاشتن چیزی حل نمی شد . مسجد بزرگ بود و پیدا کردن یک خادم در آن نزدیکی کار آسانی نبود ، دنبال خادمان مسجد می گشتم تا جریان را به آنها بگویم که ناگهان چشمم به دو کارگر افتاد که بر روی دستگاه بالابر ویژه نظافت و نصب لوستر برای مسجد ، ایستاده بودند و مشغول تمیز کردن لوسترها بودند . به طرفشان دویدم ، ماجرا را شرح دادم و از آنها خواستم هرچه سریعتر برای نجات آن کبوتر بیایند . یکی از کارگران به شوخی ادای آمبولانس درآورد و دستگاه بالابر را حرکت داد . حرکت کُند آنها به سمت نقطه ای که کبوتر در آنجا گرفتار شده بود بسیار آهسته و کشنده بود . تا رسیدند صد بار مُردم و زنده شدم ، بالاخره رسیدند . آنها تصور نمی کردند که صحنه آنقدر ناراحت کننده و رقت بار باشد . همین که دست یکی از آنها به کبوتر رسید ، کبوتر شروع به تکان دادن خود کرد . همه خوشحال شدیم که زنده است ، بالاخره آزاد شد و همه ما نفس راحتی کشیدیم .


 
comment نظرات ()
 
دیوانه ای در حرم !
نویسنده : سید محمود جوادی - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
 

شبی در حرم حضرت امیر (ع ) در نجف اشرف نشسته بودم و در حال نگاه کردن به نحوه زیارت و ارادت نشان دادن زوار به آن حضرت بودم ، یک زائر جوان هندی که بر خلاف جهت قبله در حال نماز خواندن به طرف ضریح بود توجه ام را جلب کرد ، نتوانستم از خود عکس العمل نشان ندهم ، به طرفش رفتم تا اورا از این کار منع کنم . در حال تشهد بود که به او رسیدم ، نمی دانستم با چه زبانی با او صحبت کنم ، با ناراحتی به او گفتم : چرا این کار را می کنی ؟ جواب نداد . به او گفتم : قبله آن طرف است ، البته اگر مسلمانی . جواب داد : علی الله ( یعنی قبله و خدای من علی است ) . اگر بخاطر حرمت آن مکان نبود می خواستم یک سیلی محکم بیخ گوشش به یادگار بگذارم اما به آرامی اورا هل دادم و گفتم : دیگر این کار را تکرار نکن .

شاید در پست بعدی چیز های دیگری درباره این سفر بنویسم . منتظر باشید .


 
comment نظرات ()
 
دارم میرم کربلا
نویسنده : سید محمود جوادی - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
 

حکایت رفتن های من به کربلا خیلی عجیب و غریبه ، سر فرصت براتون تعریف می کنم . چیزی به باطل شدن گذرنامه ام و پایان اعتبارش نمونده ( کمتر از یک ماه ) اما گویا برای رفتن طلبیده شده ام . فردا پس فردا باید توی راه باشم . این سومین سفر من به کربلاست ،‌ امیدوارم سفر پرباری باشه و بتونم یه چیزایی توی این سفر برای خودم پس انداز کنم ... نایب الزیاره همه تون هستم . به امید دیار .


 
comment نظرات ()
 
خبری که با شنیدنش خوشحال شدم
نویسنده : سید محمود جوادی - ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸
 

[hadi-baran.jpg]

امروز از طریق یکی از سایت ها متوجه شدم هادی حیدری آزاد شد . با خوندن این خبر خیلی خوشحال شدم .

هادی جان آزادی ات مبارک ... همین و بس .


 
comment نظرات ()
 
خبری که دیر به گوشم رسید !
نویسنده : سید محمود جوادی - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
 

دیروز با کلّی تاخیر از دستگیری هادی حیدری با خبر شدم ، به دوستم جمال رحمتی زنگ زدم تا از جزئیات ماجرا مطلع بشم . متوجه شدم که دستگیری هادی بصورت فردی نبوده بلکه جمعی و فله ای صورت گرفته که اگر با خوشبینی به این موضوع نگاه کنیم می تونیم امیدوار بشیم که او انشاءالله بزودی آزاد می شه .

من تقریباً هر روز به سایت ایران کارتون ( بعنوان سایت مرجع که معمولاً همه اخبار کارتون ایران رو پوشش میده ) سر می زنم اما هیچ خبری از دستگیری هادی حیدری که یک عضو فعال در عرصه کارتون کشوره ، اونجا ندیدم . این یعنی سانسور خبری مهم که ممکنه فاصله بین کارتونیست های کشور رو ( از اینی که هست ) بیشتر کنه .

از همه کسانی که می تونن برای او کاری انجام بدن عاجزانه می خوام از نفوذ خود برای آزادی هادی استفاده کنند .

هادی عزیز ! برای آزادیت دعا می کنیم .

------------------------------------------------------------------------------

امشب به سایت ایران کارتون سر زدم و خبر دستگیری هادی حیدری رو خوندم ، از اقدام آقای شجاعی خیلی خوشم اومد . قبلا از سوء تفاهم هایی که بین آقایان شجاعی و حیدری وجود داشت باخبر بودم ، با انتشار خبر دستگیری هادی حیدری در سایت ایران کارتون (‌فارسی و انگلیسی ) فهمیدم که آقای شجاعی آدمیه که باید اونو از نو شناخت . مطمئنم که هادی حیدری در یک عمل انجام شده قرار گرفته و بی گناهه . اگر حدس من درست باشه امیدوارم تلاش های آقای شجاعی نتیجه بده و هادی به آغوش خانواده اش برگرده .


 
comment نظرات ()
 
...
نویسنده : سید محمود جوادی - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸
 

 

هرگز فکرشو نمی کردم که نوشتن یه پست جدید برام سخت تر از کشیدن یه کارتون باشه ، دلیلش هم اینه که کارتون کشیدن حرفه منه اما نوشتن برای وبلاگ و دنیای مجازی کار من نیست.

با خوندن مطالب وبلاگ دوستان به اونا غبطه می خورم ، بخاطر استعدادی که دارن بهشون آفرین می گم و آرزو می کنم یه روزی بتونم مثل اونا خوب بنویسم و از طریق نوشتن با مخاطبای خودم ارتباط برقرار کنم .

می دونم که خیلی از بازدیدکننده های وبلاگم برای دیدن کارتون جدید به اینجا میان و حال و حوصله خوندن مطلب و کامنت گذاشتن ندارند ، وقتی چیز جدیدی نمی بینن تو ذوقشون می خوره اما چاره چیه .

باور کنید فعلاً انگیزه ای برای کشیدن کارتون جدید ندارم ، نمی تونم فکرمو برای یه سوژه جدید به کار بندازم . شما برای این درد چه دوایی پیشنهاد می کنید ؟


 
comment نظرات ()
 
اعتیاد دوست داشتنی !
نویسنده : سید محمود جوادی - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
 

دیشب با وجود اینکه تنها بودم اما هرکاری کردم پشت سه پایه نقاشی بشینم ، نشد که نشد . اصلاً دستم به سمت قلم مو نمی رفت ، میدونین چرا ؟ چون پسرم نبود تا از سر و کولم بالا بره، آخه با اذیتهای او عادت کرده بودم تابلو بکشم . انگار او جزیی از شرایط کاری من شده ... نمی دونستم اینقدر به او وابسته ام ، یعنی می دونستم ، اما اینکه موقع تابلو کشیدن هم یه جور به او وابستگی پیدا کنم برام تازگی داره ... تا جمعه منتظرش می مونم .

------------------------------------------------------------

کار قابل تقدیر آقای سعید صادقی

لینک زیر را ببینید

http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=85253


 
comment نظرات ()